ترس یعنی : غلبه کردن شیطان بر انسان
ترس یعنی : رو برگردوندن انسان از خدا
ترس یعنی : از دست دادن یک دوست خوب
ترس یعنی :عاشق شدن
ترس یعنی :یه عشق یک طرفه
ترس یعنی : تنها ماندن در اوج نیاز
نوشته شده توسط عباس در جمعه بیست و هفتم مهر 1386 ساعت 23:24 موضوع | لینک ثابت
نوشته شده توسط عباس در جمعه بیست و هفتم مهر 1386 ساعت 23:20 موضوع | لینک ثابت
دوستت دارم ، دوستت دارم
دوستت دارم ، دوستت دارم
به لطافت برگ گل
به ظرافت و زيبايي گل رز ، نرگس ، مريم
به لطافت شبنم صبحگاهي ، به استقامت كوه ، به پختگي پير دهر
دوستت دارم ، دوستت دارم
به اندازه يك دنيا پر از محبت ، به تو عشق مي ورزم
دوستت دارم ، دوستت دارم
عشق من منتظرت مي مانم ، تا قيامت ، تا دنيا هست
تا روزي عشقم را نثارت كنم
دوستت دارم ، دوستت دارم
مرغ عشق زيباي من
فرسنگها از من دوري و روحم متعلق به توست
دوستت دارم ، دوستت دارم
دوستم داشته باش ، تا اعماق روحم از عشق تو لبريز شود
اميد به تو دارم ، اميدم را نااميد نكن
محبوب من ، دلدار من ، عشق من
دوستت دارم ، تا دوستم داشته باشي
مرغ عشق من ، جفت زيباي من
دوستت دارم ، دوستت دارم
اگر بدانم كه عاشقم هستي و مرا مي خواهي
غم هجرانت را به جان مي خرم
دوستت دارم ، دوستت دارم
مرغ عشق من ، جفت زيباي من
نوشته شده توسط عباس در جمعه بیست و هفتم مهر 1386 ساعت 23:18 موضوع | لینک ثابت

جون تو رو به قیمت
به همین یه لقمه نون
تو رو به ماه آسمون
به عاشقای بی نشون
تو رو به حرمت چشات
به همه مقدسات
تو رو به خود خدا
به هق هق شبونه هات
قسمت میدم
از عشقم نگذری
تو رو به خود خدا
به تموم این شبها
تو رو به جون رازقی
به نماز عاشقی
قسمت میدم
از عشقم نگذری
نوشته شده توسط عباس در جمعه بیست و هفتم مهر 1386 ساعت 23:16 موضوع | لینک ثابت
کلبه ویرانه من اینجاست اگه بیایی
قلب من یک جاده تاریک بود
با تو قلبم کلبه پیوند شد
اشک هایم مثل نیلوفر شکفت
حاصلش یک آسمان لبخند شد
مرز ما گلدانی از احساس شد
تو گلدان پیچکی از عاطفه
تو شدی راز شکفتن
من شدم برگ سبز و کوچکی از عاطفه
ای تماشای تو یک حس لطیف
بی تو فرش ک.چه های بارانی ست
بی تو صد نیلوفر عاشق هنوز
در حصار عاشقی زندانی ست
قلب من تقدیم چشمان تو شد
نوشته شده توسط عباس در جمعه بیست و هفتم مهر 1386 ساعت 22:47 موضوع | لینک ثابت
خداحافظ همين حالا همين حالا که من تنهام
خداحافظ به شرطي که نفهمي تر شده چشمام
خداحافظ کمي غمگين به ياد اون همه ترديد
به ياد آسموني که منو از چشم تو ميديد
اگه گفتم خداحافظ نه اين که رفتنت ساده ست
نه اين که مي شه باور کرد دوباره آخر جاده ست
خداحافظ واسه اين که نبندي دل به رويا ها
بدوني بي تو و با تو همينه رسم اين دنيا
خداحافظ خداحافظ
همين حالا
خداحافظ
نوشته شده توسط عباس در جمعه بیست و هفتم مهر 1386 ساعت 22:41 موضوع | لینک ثابت
همیشه از عشق با افراد صحبت کن کاری کن که همه عاشقت باشن
ولی همیسه عاشق یک نفر باش![]()
![]()
![]()
نوشته شده توسط عباس در جمعه بیست و هفتم مهر 1386 ساعت 1:2 موضوع | لینک ثابت


به جست و جوي تو
بر درگاه ِ كوه ميگريم
در آستانه دريا و علف
به جستجوي تو
در معبر بادها مي گريم
در چار راه فصول
در چار چوب شكسته پنجره ئي
كه آسمان ابر آلوده را
قابي كهنه مي گيرد
. . . . . . . . . . . .
به انتظار تصوير تو
اين دفتر خالي
تاچند
تا چند
ورق خواهد زد؟
***
جريان باد را پذيرفتن
و عشق را
كه خواهر مرگ است
و جاودانگي
رازش را
با تو درميان نهاد
پس به هيئت گنجي در آمدي
بايسته وآزانگيز
گنجي از آن دست
كه تملك خاك را و دياران را
از اين سان
دلپذير كرده است
!
***
نامت سپيده دمي است كه بر پيشاني آفتاب مي گذرد
- متبرك باد نام تو
و ما همچنان
دوره مي كنيم
شبرا و روز را
هنوز را

نوشته شده توسط عباس در پنجشنبه بیست و ششم مهر 1386 ساعت 17:23 موضوع | لینک ثابت

در شب كوچك من افسوس
باد با برگ درختان ميعادي دارد
در شب كوچك من دلهره ويرانيست
گوش كن
وزش ظلمت را ميشنوي؟
من غريبانه به اين خوشبختي مي
نگرم
من به نوميدي خود معتادم
گوش كن
وزش ظلمت را ميشنوي ؟
در شب اكنون چيزي مي گذرد
ماه سرخست و مشوش
و بر اين بام كه هر لحظه در او بيم فرو ريختن است
ابرها همچون انبوه عزاداران
لحظه باريدن را گويي منتظرند
لحظه اي
و پس از آن هيچ .
پشت اين
پنجره شب دارد مي لرزد
و زمين دارد
باز ميماند از چرخش
پشت اين پنجره يك نا معلوم
نگران من و توست
اي سراپايت سبز
دستهايت را چون خاطره اي سوزان در دستان عاشق من بگذار
و لبانت را چون حسي گرم از هستي
به نوازش هاي لبهاي عاشق من بسپار
باد ما را خواهد برد
باد ما را خواهد برد
نوشته شده توسط عباس در پنجشنبه بیست و ششم مهر 1386 ساعت 17:20 موضوع | لینک ثابت

از مرز خواي مي گذشتم
سايه تاريك يك نيلوفر
روي همه اين ويرانه فرو افتاده بود
كدامين باد بي پروا
دانه اين نيلوفر را به سرزمين خواب من آورد ؟
در پس درهاي شيشه اي روياها
در مرداب بي ته آيينهها
هر جا كه من گوشه اي از خودم را مرده بود م
يك نيلوفر روييده بود
گويي او لحظه لحظه در تهي من مي ريخت
و من در صداي شكفتن او
لحظه لحظه خودم را مي مردم
بام ايوان فرو مي ريزد
و ساقه نيلوفر بر گرد همه
ستونها مي پيچد
كدامين باد بي پروا
دانه اين نيلوفر را به سرزمين خواب من آورد ؟
نيلوفر روييد
ساقه اش از ته خواب شفافم سر كشيد
من به رويا بودم
سيلاب بيداري رسيد
چشمانم را در ويرانه خوابم گشودم
نيلوفر به همه زندگي ام پيچيده بود
در رگهايش من بودم كه
مي دويدم
هستي اش درمن ريشه داشت
همه من بود
كدامين باد بي پروا
دانه اين نيلوفر را به سرزمين خواب من آورد؟
نوشته شده توسط عباس در پنجشنبه بیست و ششم مهر 1386 ساعت 17:18 موضوع | لینک ثابت
درباره وبلاگ

سلام:
من عباس هستم خوب دیگه چی بگم هر چی می خوای بدونید بپرسید
......................................
گاهی این قدر غرق آرزو هستی که فراموش می کنی آرزوی کسی هستی
......................................
ID: s_abbas_hoseiny
Cloob ID: tanha_ta
Emil: s_abbas_hoseiny@yahoo.com
TEL:0937
فهرست اصلی
نویسندگان
آرشیو موضوعی
دوستان
مهتاب
هلیا
عاشقانه
عباس(نویسنده)
تو خالی
محمد & علي
mht
بهترین ها
2best
لیلی
تبریز بالاسی
a3rap ساوه
سایت تخصصی ساوه
dib@ (عشق جنون)
وزن مطلوب
عشق سنجی
نقاشی آنلاین
لاک پشت
لیندا
تيم هكري آتش پا
کربلا - نینوا
مونس تنهایی
سیما جان
::....::....::
نوشته های پیشین
مهر 1388
تیر 1388
خرداد 1388
شهریور 1387
مرداد 1387
خرداد 1387
اردیبهشت 1387
فروردین 1387
اسفند 1386
بهمن 1386
آذر 1386
آبان 1386
مهر 1386
شهریور 1386
مرداد 1386
طراح قالب
POWERED BY