یادم اومد باز دوباره اولین لحظه دیدار
تو به من گفتی عزیزم تنها عشقمی تو ای یار؟
به تو گفتم مهربونم عاشقونه من می مونم
بیا تا آخر این راه تو نگو خدانگه دار!
ناز چشمام و کشیدی ُناز چشمات و خریدم
توی خواب بودم یا رویا؟یا منم بیدار بیدار؟
غزل خمار چشمات واسه من عمر و نفس بود
تکیه گاهم که نموندی من زدم تکیه به دیوار
توی قاب عکس دیوار جای عکست مونده خالی
حالا من موندم و یادت ..بیقرار با یه دل زار
تو که مجنونم نبودی ولی من مثل یه لیلی
وقتی می رفتی شکستم بیصدا و آخرین بار
عسلم ای نازنینم بیت آخرم تو هستی
عشق من تو هم نموندی ! تا ابد خدا نگه دار
.jpg)
شکرانه...
خدای مهربون سلام منم لیلی همون بنده ی دلشکسته ات
اینک با دلی سرشار از غم و شکسته تر از همیشه به سویت
آمده ام و دستانم را به سویت دراز میکنم تا مثل همیشه یاری ام
کنی.معبودم:ای تنها تکیه گاهم در این دنیا تو که همیشه بودی و
هستی میدانم....
من با وجود تمام رنجهایی که تا به حال کشیده ام همیشه سجده
شکر به درگاهت داشته ام .پروردگارم:گرچه مرا همیشه شرمنده ی
محبت های بی دریغ ات کرده ای و در پرتگاه زندگی دستانم را گرفتی
این بار با دلی شکسته تر و زخم خورده تر به سویت آمدم بازهم مرا
بپذیر مرا دریاب تو هرگز مرا تنها مگذار و نخواهی گذاشت میدانم...
باز مرا یاری کن که بجز تو امیدی ندارم ........
تو را سپاس برای همیشه بودنت...............
برای تو....
نبودنت بهترین بهانه است برای اشک ریختن ...
ولی کاش بودی تا اشکهایم از شوق دیدارت سرازیر میشد ...
کاش بودی و دستهای مهربانت مرهم همه دلتنگیها و نبودنهایت میشد ...
کاش بودی تا سر به روی شانه های مهربانت می گذاشتم
و دردهایم را به گوش تو میرساندم... بدون تو عاشقی برایم عذاب است
میدانم که نمیدانی بعد از تو دیگر قلبی برای عاشق شدن ندارم...
من زنده ام اما ........
قسم
قسم بر لحظه شيرين ديدار كه از تلخي عمرم گشته سرشار
قسم بر لحظههاي تلخ انجام كه دارد از فراق تلخ پيغام
قسم بر رويش پاك سحرگاه قسم بر مدّ و مِه تا تارك ماه
قسم بر شبنم و بر ژاله، باران قسم بر سوزش چشم انتظاران
قسم بر شادمانيهاي خورشيد كه چون شبنم به روي خاك پاشيد
كه داغي داشت بر شعر من آويخت كه شعري داشت بر چشمان او ريخت
قسم بر عاشقي، بر ماه و مهتاب كه عاشق ميشود از عشق بيتاب
قسم بر آن كلام ناب و كمياب «كه بد دردي است جان دادن به مرداب»
قسم بر ديدنيهاي نگاهت كه از چشمم گرفت خواب راحت
قسم بر ديده مه بر رُخ تاك قسم بر اشك ماهي بر رخ خاك
منم بر چهره تو بسته قامت گرفتار تواَم من تا قيامت
نوشته شده توسط عباس در جمعه دوازدهم بهمن 1386 ساعت 11:13 موضوع | لینک ثابت

بهترین هدیه برای من ازخداوندمرگ است ،همراه باآمرزش
سنگ قبری بزرگ برایم برگزینید
آنقدر بزرگ، که آدم هاوآدمک هانفهمنداینجاقبراست
تاپای مال کنندمرا
همانگونه که درزندگی پای مال کردندمرا
ویاسنگ قبری کوچک برایم برگزینید
آنقدرکوچک ،تاکسی نفهمدمن آنجایم
همانطورکه درزندگیم کسی نفهمیدمرا
وروی آن بنویسید:
" دیگرانتظارتنهانبودن ندارد "
نوشته شده توسط عباس در جمعه دوازدهم بهمن 1386 ساعت 11:11 موضوع | لینک ثابت

سلام
نمی دونم منو می شناسی یا نه.من از دیار شمام از دنیای شما اما نه از دنیای شما نیستم آخه اگه از دنیای شما بودم که برات نامه نمی نوشتم چمی دونم به قول شما ها میل می زدم . اما من مثل شما نیستم اصلا کامپیوتر تو دنیای ما معنی نداره .
ببخشید یه سوال دارم شما چه جوری عاشق می شید؟ شاید برای اون هم یه دستگاه عجیب قریب دارید! اما می دونی توی دنیای ما آدم ها چه جوری عاشق می شن ؟ از راه دلشون راستی شما ها دل دارید؟ عاشقی اینجا هیچ رادیکالی نداره . اینجا اصلا عدد وجود نداره که بره زیر رادیکال. می دونی ما عقیده داریم که اعداد آدم ها رو از هم دور می کنن .
اینجا زمان وجود نداره . اینجا همه بی زمانن اما توی دنیای شما حتی عاشقی هم زمان داره ! اینجا سرزمین همیشه عاشق آدم های اینجا کارشون عاشقی اما فقط یه نفر به قول شما تک پرن! می خوام بدونم شما برای عاشقی وقت دارید ؟ می دونی توی دنیای تو همه آدم ها عشقشون رو با همه تقسیم می کنن راحت تر بهت بگم در دلشون رو روی همه باز می کنن و همه رو تو دلشون راه می دن حالا هرکی که باشه مهم نیست.
اینجا عشق و عاشقی حریم داره حرمت داره مثل حرمت نون و نمک . راستی شما می دونید حرمت چه؟ اصلا یه سوال بهتر اصلا شما می دونید عشق یعنی چی؟! اگه می دونی چیه توی نامه برام بنویس من میل ندارم اما می تونم برات نشونیم رو بنویسم :
آسمان هفتم ـ میدان بهشت ـ کوچه فرشته کوچولو ـ پلاک ۲۰ ـ زنگ فرشته عاشق
منتظر نامت هستم امیدوارم عاشقی رو یاد بگیری
خداحافظ
نوشته شده توسط عباس در جمعه پنجم بهمن 1386 ساعت 18:21 موضوع | لینک ثابت

هیچ نمی توان گفت در این سیاهی دروغ
هیچ نمی توان سرود در این سیاهی سکوت
باز به این و آن نگر مژده رسد به بی خبر
باز همی به من نگر ای که تویی پر ز خبر
باز کلام من شده این که تویی عاشق من
چشم ببند به این و آن ای که تویی عاشق من
من که به چشم دیده ام داغ جدایی تو را
این که به من نظر کنی یا که به آن نظر کنی
هیچ نمی شود نگاه , نگاه من به چشم تو
ای که همه عاشق تو ای که همه فدای تو
من به فدای روی تو جان منم ز دست تو
نوشته شده توسط عباس در جمعه پنجم بهمن 1386 ساعت 18:20 موضوع | لینک ثابت
هر لحظه از لحظه های خالی عمرم را با نگاهی به گذشته پر می کنم:
طلوع هر غروب را تجربه ای می دانم برای این که امید هست به بودن . انسان با یک فرضیه ساختگی که از فردای خود بی خبر است سر خود را بر روی بالیش می گذارد و در بستر بی خبری روح خود را آزاد می کند و کالبد بی روح خود را استراحتی ۱۲ ساعته و گاه ۸ ساعته می دهد و فردا دوباره شکل می گیرد و آغاز می شود شایدی آغازی که با روز قبل هیچ تفاوتی ندارداین خود انسان ها هستند که فردای خود رامثل دیروز خود و دیروز خود را مثل پریروز خود می بیند و خدا را یک انرژی عظیم می دانند که که گاهی در موقع مشکلات دست خود را به سوی او دراز می کند و نام اورا بر زبان می آورند و اورا در ذهن خود به آغوش می کشد و برای ما واژه زیبای خدا انرژی بخش هستی دهنده و مشکل گشاست چون انسان ها دلیل حل مشکلات خود را آن نیروی عظیم(خداوند) می دانند .
نوشته شده توسط عباس در جمعه پنجم بهمن 1386 ساعت 18:18 موضوع | لینک ثابت

سلام
انسان یعنی احساس انسان چکیده ایست از احساسات. احساسات پاکی که سر چشمه گرفته از اوست .
حدود ۱۹ سال از معبودم اجازه زندگی کردن گرفتم در این ۱۹ سال هر ثانیه اش را با احساس پیش بردم و هنوز برایم جای سوال است که برای چه پس هنور زنده ام با احساس به دنیا آمدم با احساس تحصیل کردم با احساس فکر کردم با احساس به انسان ها ,خیابان,سنگ,ساختمان,کارم نگاه کردم با احساس مشکلاتم را بر طرف کردم و با احساس ازدواج کردم .
احساسات با ارزشی داشتم اما برای مدتی حتی به آسفالت خیابان خیره می شدم و برایش بغض می کردم که چگونه می تواند زیر پاهای مردم له شود اما دم نزند و وقتی راه می رفتم احساس شرمندگی می کردم و از تمام آسفالت های خیابان شرمنده بودم .
احساس بسیار زیباست آنقدر زیبا که گاهی نمی توان به زیبایی آن پی برد اما اگر همه چیز را باحساس دید هیچ وقت نمی توان زندگی کرد چون روزی همه چیز به پایان می رسد انسان که اشرف مخلوقات است روزی عمرش به پایان می رسد وای بر آسفالت خیابان و هر چیز دیگری ...
چند وقتی بود که در اتاقم می نشستم و بر درو دیوار اتاقم حجفیاتی می نوشتم که بعد از خواندن آنها خنده ام می گرفت اما وقتی دیگران این ها را می خواندند تشویقم می کردند . شبها نا خواسته ار خواب بیدار می شدم و پی کاغذی می گشتم چون دیگر دیوار های اتاقم جایی برای نوشتن نداشت هر چیز که فکر می کردم می توان روی آن نوشت را پیدا می کردم و می نوشتم از هر چیز که بخواهید .
غذا نمی خوردم چون به این فکر می کردم که نان یا برنج زیر دندان من زجر می کشند یک روز صبح احساس کردم دیگر نمی توانم از خواب بیدار شوم نای این که چشمانم را باز کنم هم نداشتم چه برسد به این که چیزی بگویم بعد 12 روز چشمانم باز شد و خود را در بیمارستان میلاد دیدم شاید باورتان نشود از آن روز به بعد دیگر به هبچ چیز با احساس نگاه نکردم حدودا 2 ماه است که شعری به زبان نیاورده ام شاید این را جنون احساس بتوان نام گذاری کرد .
نوشته شده توسط عباس در جمعه پنجم بهمن 1386 ساعت 18:17 موضوع | لینک ثابت
میان خاطرات شب های همه تلخ از رهایی نوشتم
از غم های غرور از وسعت یک سکوت بی کلام
یک نگاه یک حرف یک غرور یک غروب
در میان تاریکی ها که ار تمام وجود می توان خفت
در میان اشک هایی که یک دریا به وسعت آن خیره مانده
موج های غریبی که بر ساحل احساس می کوبد اما بی کلام
یک نگاه به اوج آسمانی بی تو بی از غرور سرچشمه گرفتم
بی تو از حرف بی دریغ ماندم
از ته یک لیوان خالی که در آن دنیا خالی از پوچی بود
و زمین در وسعتش هیچ نداشت
بر در و دیوار بی شعر و کلام یک زمان بی معنی پوچ
ساعتی خاک خورده و پیر که در آن زمان هیچ رد پایی نداشت
ای حرف های مانده در گلو بگو چه می کنی
در این دفتر خاک خورده خالی از طلوع
نوشته شده توسط عباس در جمعه پنجم بهمن 1386 ساعت 18:16 موضوع | لینک ثابت

کنار ایستگاه روی نیمکت خسته نشستم
سیگار خشکی از ته جیبم بیرون کشیدم
سیگار هم مثل افکار من چروکیده بود
اولین پک را که زدم یاد خنده های آلیس افتادم
همان دختر ارمنی کنار خانه ما چقدر بی عشق عاشقش بودم
از جنس من بود اما گاهی چشم هایش مرا از خود بی خود می کرد
چرا در کلام عشق را به فنا بودن تشبیه می کنم
شباهت عشق به عسل و خربزه کال است
آخ از الیس می نالیدم
چه با نمک بود وقتی لبهایش را می بوسیدم از خجالت آب می شد
چه بدن سیاه سولوخته ای داشت
هیچ وقت یادم نمی رود چطور بی خیال با لا سر جسم بی روح من ایستاد
و کلی گریه کرد هنوز شوری اشکاش روی لبام هست
چقدر قشنگ همه گریه می کردن و من چه خنده دار از توی بدن هاشون عبور می کردم
به خودم که آمدم فهمیدم آتش سیگار لای دو انگشتم را سوزاند
فکرهای احمقانه ناخالص حتی به خالصی شراب های مادر بزرگم هم نیست
اه قطار مثل این که مثل مخ پوکیده من همیشه دیر می آید
ته سیگار ماتیکیم رو زیر پام له کردم
مثل زمانی که پدرم منو زیر دستاش له می کرد
یک ساعت بدون صدای تیک تاک گذشت
اه عمر من هم به همین سرعت گذشت
اوف قطار آمد شاید یک روز هم قطار دنبال تو بی آید
نوشته شده توسط عباس در جمعه پنجم بهمن 1386 ساعت 18:14 موضوع | لینک ثابت
نمیشه یه شب به خاطر نبودنت گریه کنم
نمیشه یه شب به یاد خنده هات خسته و افسرده نشم
می شه هرشب برای شنیدن صدات یه وجب ازت دوربشم
می شه هرشب که تو هرشب کنارمی لحظه ها رو دنبال کنم
می شه یاد هر شب و هرشب تا صحر خدا رو صدا کنم
نمی شه با هم کنار هم یه شب و تا صحر بدون اخم گذر کنم
می خوام از سکوت بی وقفه تو تو غبار لحظه هام بشینم و حرف بزنم
می خوام از روی جنازه های دل سوخته آدمای شهر کوچ کنم
می خوام از کنار تو عشقم و یه یه جوری با نگات طاق بزنم
می خوام از روی گونه های خیسم برات از اشکام دریا بسازم
می خوام از بلند ترین قله دنیا داد بزنم عزیز ترین دوستت دارم
نوشته شده توسط عباس در جمعه پنجم بهمن 1386 ساعت 18:12 موضوع | لینک ثابت
درباره وبلاگ

سلام:
من عباس هستم خوب دیگه چی بگم هر چی می خوای بدونید بپرسید
......................................
گاهی این قدر غرق آرزو هستی که فراموش می کنی آرزوی کسی هستی
......................................
ID: s_abbas_hoseiny
Cloob ID: tanha_ta
Emil: s_abbas_hoseiny@yahoo.com
TEL:0937
فهرست اصلی
نویسندگان
آرشیو موضوعی
دوستان
مهتاب
هلیا
عاشقانه
عباس(نویسنده)
تو خالی
محمد & علي
mht
بهترین ها
2best
لیلی
تبریز بالاسی
a3rap ساوه
سایت تخصصی ساوه
dib@ (عشق جنون)
وزن مطلوب
عشق سنجی
نقاشی آنلاین
لاک پشت
لیندا
تيم هكري آتش پا
کربلا - نینوا
مونس تنهایی
سیما جان
::....::....::
نوشته های پیشین
مهر 1388
تیر 1388
خرداد 1388
شهریور 1387
مرداد 1387
خرداد 1387
اردیبهشت 1387
فروردین 1387
اسفند 1386
بهمن 1386
آذر 1386
آبان 1386
مهر 1386
شهریور 1386
مرداد 1386
طراح قالب
POWERED BY