« زندگی »


 با شدتی وحشیانه و جنون آمیز ،


آن چنان که قلبم را سخت به درد آورد ،


آرزو کردم ای کاش هم اکنون همچون مسیح ،


بی درنگ ، آسمان از روی زمین برم دارد .


یا لا اقل همچون قارون ، زمین دهان بگشاید


و مرا در خود فرو بلعد ،


اما ... نه ،


من نه خوبی عیسی را داشتم و نه بدی قارون را .


من یک « متوسط  » بی چاره بودم و ناچار ،


محکوم که پس از آن نیز « باشم و زندگی کنم»


نه ، باشم و زنده بمانم .


و در این « وادی حیرت » پر هول و بیهودگی سرشار ، گم باشم .


و همچون دانه ای که شور و شوق های روییدن در درونش


خاموش می میرد و آرزوهای سبز در دلش می پژمرد ،


در برزخ شوم این « پیدای زشت »



و آن « ناپیدای زیبا » خرد گردم .


که این سرگذشت دردناک و سرنوشت بی حاصل ماست .


در برزخ دو سنگ این آسیای بی رحمی که ...


« زندگی » نام دارد


نوشته شده توسط عباس در شنبه شانزدهم خرداد 1388 ساعت 17:5 موضوع | لینک ثابت